مناظره فولاد و بتن.....
مناظره فولاد و بتن.....
ياد دارم که شبي در دل دال *** بين فولاد و بتن گشت جدال
هر دو از خستگي و کار زياد *** بر فلک برده دو صد ناله و داد
بتنش گفت به صد خشم و خروش *** اي تو زنازکي همچون دم موش
با چنين هيکل نازک که تراست *** طاقت و تاب فشاريت کجاست
جمله نيروي فشاري به من است *** زان مرا مانده و افسرده تن است
گفت فولاد که اي يار عزيز *** اين چنين سخت تو با من مستيز
من و تو راحت و آسوده بديم *** هريکي در طرفي توده بديم
روزي آمد بر ما صاحب کار *** با من و با تو چنين کرد قرار
که بياييم و به هم در سازيم *** کار او زود به راه اندازيم
او به ما وعده خوبيها داد *** وعده لطف و نکوييها داد
گفت جاي تو به بالا سازم *** بهرت از چوب متکا سازم
گرچه اول بنهاد او دو سه بند *** ليک برداشت پس از روزي چند
زان سپس ما بفتاديم به کار *** من فتادم به کشش تو به فشار
بين کنون از چه در اين حال شديم *** راست بشنو زمن، اغفال شديم
اين شعر در سال 1322 بهوسيله مهندس اصغر جاويدان سروده شده است
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:7 توسط مرضيه |




